شنبه ۱۴ شهریور ۰۵

چشم در چشم

همون طور که اسپرسو به شما انرژی میده مطالب وبلاگ اسپرسو هم شما را شگفت زده میکنه

ستاره و قطره

۹۶۵ بازديد




                                                                    °•قطره دریا•°



چند روزیست که از آن بالا، تحولات عجیب دنیای پایینی را تماشا میکردیم.


امروز هم از همان روز ها بود؛ چند قطره کوچک مثل من که در ابر جا گرفته بودند ؛ همیشه درباره اتفاقی که قرار بود رخ بدهد حرف میزدند؛
طوریکه ترس ورشان میداشت...

و هر شب ستاره های رنگارنگ،ستاره های دنباله دار، که بزرگ و کوچک بودند را از آن بالا تماشا میکردیم.
هر قطره ای ، ستاره خودش را داشت...
هر قطره ای یک ستاره را می پرستید؛ اما گاهی این ستاره ها گم میشدند و بعضی ها مجبور بودند ستاره دیگری را برای خود کنند.

من ستاره ای نداشتم
و فقط، یک توپ آتشینی را از بالای سر ابر میدیدم؛ کار من این بود که این عجوبه را هر شب تماشا کنم
اما او هیچوقت مرا نمیدید
حالات عجیبی را در وجودش میدیدم ؛ پرتوی درونش در وجودم غلت میزد...

روز ها به همین روال می گذشت؛ تا اینکه شب هنگام، ابر به لرزش درآمد؛ میدانستیم که حالا ، نوبت ما بودو 
بانگ وداع نزدیک. صدایی لرزان گفت:(به آغوش ستاره ها میرویم؟ یعنی آنجا ستاره ای خواهد بود؟)
آن لحظه کسی چیزی نگفت.
در چشمانشان موج میزد ؛ ترس . ترس من با آن ها فرق داشت...

ابر کار خودش را کرد و ما دست هایمان از هم جدا شد؛ آن موقع که ما می افتادیم؛ ماه را دیدم که قایم میشد
شاید او هم مثل ابر دلش میگرفت؛ ولی او که نمیتوانست ببارد؟!

طولی نکشید و من، روی خانه ای افتادم و آن لحظه ابری که درونش بودم ؛ برای من ، دورترین 
نقطه ی زندگیم شد...
دنیا عجیب گرد است ... ستاره هایی که هرشب تماشا میکردیم ؛ حالا 
نیستند...
قطره هایی که آن بالا هستند حالا به ما می گویند:(این پایینی ها...)

نزدیک صبح بود که بیدار شدم هوای گرگ و میشی بود و در آن لحظه ؛ چراغ های روشن شهر را دیدم و با تعجب گفتم:
(ما به این ها ستاره میگفتیم؟ چقدر بیهوده بود آن همه پرستیدن...)

مدتی که گذشت ؛ چشمم ، به دریای عظیمی افتاد. با خوشحالی برگشتم سمت دیگر قطره ها و گفتم :
(بیایید ... دریا اینجاست...)
اما آن خوشحالی را در کسی ندیدم
قطره ای گفت:(اینجا ستاره ای نیست...ما میخواهیم برگردیم)
گفتم:(اما چطوری؟)
گفت:(منتظر خواهیم ماند؛ امروز خورشیدی از پس کوه ها ، ما را به سوی ابر ها میکشد)
گفتم:( اما من منتظر خورشید نیستم)

زیر چیت خانه تا شب پنهان ماندم.در تمام آن مدت ها تنها به یک چیز فکر میکردم و کسی نفهمید
بار ها با خودم حرف می زدم که ای کاش من ، او را دوباره ببنیم که او ،تنها ستاره واقعیست که من میشناسم...

چراغ های رنگارنگ زمین نیز ستاره اند؛ اما ستاره ای حقیقی است که اوج گرفته باشد. ستاره های اینجا ستاره هایی اند که حتی اگر بخواهند هم نمی توانند اوج بگیرند در حالیکه ، ستاره های واقعی از حصار زمین بیرون اند...

قطره حصار من چیت های خانه را رها کرد...
آن موقع که سوی دریا می رفت ، چشمانم را به آرامی بستم و رویایم را آنگونه که میخواستم دیدمش
و آرزو کردم که حقیقی شود ...
وقتی چشمانم را باز کردم ؛ خودم را در دل دریا دیدم و قطره حصار من
روی دریا آزاد گردید و به شکل موج های کوچک، هر طرف، روانه شد...

آنوقت که دریا در دل سکوت بود ؛سرم را بالا گرفتم و دست هایم را به پایین کشیدم تا خودم را به بالا برسانم.
صدایی در دلم تکرار شد
:(به آغوش ستاره ها میرویم ؟ یعنی آنجا ستاره ای خواهد بود؟)
 لبخندی زدم و در دلم گفتم :
        (آنجا ستاره ای خواهد بود ... ستاره ای درست در جایی خواهد بود که اولین بار دیدمش...)

سکوت دریا شکست ؛موج های کوچک رفته با موج های بزرگی برگشت...
وقتی سراز آب بیرون آوردم ؛ گیسوانم سر موج ها را گرفت و به بالا کشید ؛
با پیکر بزرگم سمت ساحل که میرفتم؛
دریا من را در حصار خود گرفت و لباسی بلند زیبا برای من شد . انعکاس ستاره ها را وقتی در تنم دیدم؛
با شگفتی سرم را بالا گرفتم و 
 دیدمش ؛ ستاره حقیقی ، توپ آتشین من...هنوز هم مثل قبل ها میدرخشید...

هزاران ستاره به من چشمک میزدند ؛ اما من فقط او را میدیدم ؛ انگار در کل دنیا تنها و تنها یک ستاره بود ؛حتی ماه هم به چشمم نمی آمد.حالا تمام آن هایی که صبر نکردندو رفتند ؛ دارند همان چراغ هارا می پرستند و منی که ماندم حقیقت را دیدم...

نگاهش کردم و صدایش زدم؛ با خوشحالی نگاهم کرد و چشمک زد . آن موقع که طلوع آرزوهایم بود ؛دستم را سمت آسمان شب کشیدم و با مهربانی، لمسش کردم...
............
.....
..
برگرفته از
ذهن

وقتی چشم در چشم می‌شویم، چه اتفاقی می‌افتد؟

۸۷۰ بازديد

شما قطعا چنین اتفاقی را تجربه کرده‌اید. اتاقی شلوغ و پر از همهمه را در نظر بگیرید. ناگهان با شخص دیگری چشم در چشم می‌شوید. مثل صحنه‌هایی است که در فیلم‌ها می‌بینیم - باقی دنیا رنگ می‌بازد، و این آگاهی مشترک که شما دارید به او نگاه می‌کنید و او هم به شما نگاه می‌کند، مانند پلی ارتباطی شما دو نفر را به هم پیوند می‌زند.

شکی نیست که ارتباط چشمی همیشه به این اندازه مهیج نیست - مثلا اکثر مکالمات عادی با ارتباط چشمی همراه است -، ولی تقریبا همیشه حائز اهمیت است. خیلی از پیش‌فرض‌های ما درباره شخصیت افراد بر این پایه استوار است که هنگام صحبت به ما نگاه می‌کنند یا نه؛ و وقتی در خیابان یا مکان عمومی دیگری از کنار غریبه‌ها رد می‌شویم و آن‌ها به ما نگاه نمی‌کنند، ممکن است احساس طردشدگی به ما دست دهد.

این‌ها چیز‌های جدیدی نیست و ما در زندگی روزمره خود با آن‌ها روبه‌رو شده‌ایم. اما روان‌شناسان و عصب‌شناسان دهه‌ها است که دارند درباره ارتباط چشمی تحقیق می‌کنند و به یافته‌های جذابی رسیده‌اند که از توان تاثیرگذاری آن پرده برمی‌دارد، از جمله این‌که چشمان ما چه چیز‌هایی را برملا می‌کنند و ارتباط چشمی چگونه نظر ما درباره فرد مقابل را تغییر می‌دهد.


تحقیقات نشان می‌دهد که زل زدن باعث جلب توجه می‌شود

برای نمونه، یکی از یافته‌های تکراری این است که چشم در چشم شدن نه تنها توجه ما را به خود جلب می‌کند، بلکه پیش خود نگه هم می‌دارد، و باعث می‌شود که کمتر به اطرافمان توجه کنیم. در عین حال، چشم در چشم شدن با دیگران باعث به راه افتادن تعدادی از فرایند‌های مغزی می‌شود.

این فرایند‌ها به ما کمک می‌کنند تا با این حقیقت که حالا داریم با ذهن شخص دیگری که دارد به ما نگاه می‌کند کلنجار می‌رویم کنار بیاییم. این اتفاق باعث می‌شود تا آگاهی ما از عاملیت آن فرد دیگر افزایش پیدا کند. ما پی می‌بریم که او هم ذهن و دیدگاه خود را دارد، چیزی که در ادامه باعث می‌شود خود ما نیز خودآگاه‌تر شویم.

شاید اگر تا به حال در باغ‌وحش با میمونی چشم در چشم شده باشید، این‌گونه تاثیرات را با شدت زیادی احساس کرده باشید: این حس که آن میمون هم موجودی خودآگاه است که دارد شما را بررسی و قضاوت می‌کند، قطعا همه چیز را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد. حتی نگاه کردن به نقاشی چهره‌ای که به نظر می‌رسد دارد ارتباط چشمی برقرار می‌کند هم باعث شروع چندین و چند فعالیت مغزی می‌شود که با شناخت اجتماعی رابطه دارند - یعنی نقاطی از مغز که در فکر کردن در باره خودمان و دیگران نقش ایفا می‌کنند.


چشم سگ‌ها برای جلب نظر انسان تکامل پیدا کرده

با این حساب اصلا عجیب نیست که سوژه ذهن دیگری بودن امری بسیار پریشان‌گر است. شاید بد نباشد نگاهی بیاندازیم به تحقیقی که اخیرا در ژاپن صورت گرفته است.از داوطلبان خواسته شده بود که حین تماشای فیلم یک چهره برای اسامی مشخصی فعل‌های مناسب پیدا کنند. برای مثال، اگر اسم "شیر" را می‌شنیدند، پاسخ مناسبی که می‌توانستند بدهند "نوشیدن" بود.

نکته مهم این بود که وقتی چهره مورد نظر با داوطلبان ارتباط چشمی برقرار می‌کرد، آن‌ها در پیدا کردن افعال مناسب برای اسامی سخت‌تر به مشکل برمی‌خوردند. محققان فکر می‌کنند که دلیل این اتفاق این است که ارتباط چشمی - حتی با چهره‌ای ناشناس در یک فیلم - چنان قوی است که ذخایر شناختی ما را کاملا تحلیل می‌برد.

تحقیق مشابهی به این نتیجه رسیده است که چشم در چشم شدن با دیگران حافظه کاری ما را مختل می‌کند. حافظه کاری به آن بخش از حافظه می‌گویند که به ما کمک می‌کند اطلاعات را برای مدت کوتاهی در ذهن نگه داریم و استفاده کنیم. البته این تمام ماجرا نیست. قوه تخیل، و تسلط بر ذهن، یعنی توانایی ما برای حذف اطلاعات بی‌ربط، هم تحت تاثیر قرار می‌گیرد.

شاید این مسائل را بدون این‌که متوجه شوید شخصا تجربه کرده باشید. مثلا قطع ارتباط چشمی حین مکالمه با دیگران به شما اجازه می‌دهد تا بهتر روی مسائلی که مطرح می‌کنید یا در ذهن دارید تمرکز کنید. برخی از روان‌شناسان حتی عقیده دارند که عدم برقراری ارتباط چشمی می‌تواند به کودکان در پاسخ دادن به پرسش‌ها کمک کند.

ادامه مطلب

آسان بیندیش راحت زندگی کن

۸۸۱ بازديد

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما ...

می گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.

پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمینو هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.

برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن.

مرجع